«عاشق و معشوق در مشت دژخیم»

نویسنده : کامران چاه تل(ترکیه)

کاغذ سفید…
هنوز بوی کفن می‌دهد.
و جوهر، هنوز می‌لرزد…
چون زنی که به تازیانه نگاه می‌کند.
در سلول،
جایی میان تاریکی و آه،
انگشتانی فرزانه
انگشتانی عاشق
انگشتانی که می‌دانستند چگونه یک کلمه را نوازش کنند
با قلمی که همدمِ همیشگی‌شان بود…
همان‌جا، در مشتِ دژخیم،
قلم خرد می‌شود.

صدای خرد شدنش
صدای استخوانِ معصومیتی است
که پیشانی‌اش را بر آزادی گذاشته بود.

جوهر فریاد می‌کشد،
می‌چکد
بر دیوار سلول،
بر کف زمین،
بر سفیدی کاغذی که هیچ‌وقت ننوشت.
و کاغذ، از درد،
خون گریه می‌کند.

دژخیم لبخند می‌زند.
او نمی‌فهمد…
که انگشت و قلم،
یکدیگر را از روی «عشق» در دست گرفته بودند
نه از سر عادت.

او نمی‌فهمد
که هر قلمِ خرد شده
هزار واژه‌ی تازه به دنیا می‌آورد.

و تو…
ای خواننده،
ای هم‌درد،
اگر امشب دست بر کاغذ گذاشتی
و انگشتانت لرزید
بدان…
که هنوز عشقِ عاشق و معشوق،
قلم و انگشت،
در خونِ آزادی جاری‌ست.

فریاد بکش.
چون آن‌ها
هرگز ساکت نخواهند شد.

پنج شنبه/ ۱۷/جولای/۲۰۲۵
🌹🙏✌

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

چهار × 1 =