به نام خدای آزادی
نویسنده : فاطمه ملکی
بعد از ظهر در این فکر بودم که چرا آقای نوری زاد از دیروز تماس نداشتند؟! دیشب که خوابشان را دیدم حس کردم شاید خبری شده باشد. نگاهی به گوشیام کردم؛ این پیامها را دیدم:
«سلام . روز شما بخیر . امیدوارم حالتون خوب باشه . حال آقای نوریزاد زیاد خوب نیست . اگر تماس نداشتند یا کمتر تماس گرفتند به این دلیل هست. دیشب و امروز رو هم بهشون سرم زدند و آرامبخش و خواب آور و مسکن تزریق کردند که در حال استراحت هستند .
گفتند: به شما اطلاع بدم که نگران نباشید سخت هست براشون که بیان پای تلفن ! و نیاز هست به استراحت بیشتر ! گفتند که به شما اطلاع بدهیم . کمی که حالشون بهتر شد حتما تماس میگیرند .
نمیدونم اطلاع دارید یا نه ! دیروز ایشون در اعتراض به عدم تحویل دادن وسایل و ابزار کارشون که براشون آورده بودین به خودشون آسیب زدند! و پیشانی و سرشون زخم شده؛.
اما در کل امروز بهتر هستند . مسئولین زندان هم ترسیدند بهشون قول دادند که وسایل شون رو به دستشون برسونن . البته تا امروز وسایل رو هنوز تحویل ندادند ولی احتمالا تا فردا تحویلشون میشه .
اگر خبر دیگه ای شد حتما به شما اطلاع میدهم . جناب نوری زاد عزیز هم تا دیروز از شدت ضعف و بیحالی قادر به صحبت با کسی نبودند !
اما امیدوارم به زودی با شما تماس بگیرند و حالشون کاملا خوب شده باشه ! 🙏🙏🌹
اگر امری و سوالی بود در خدمتم 🌻
به امید آزادی شون 🕊️
البته برخی وسایل شون هم وسایلی بوده که در اوین جا مانده بود و بهشون قول داده بودند اما تحویلشون نمیدادند که باعث عصبانیت ایشون شده که دست به اعتراض زده بودند .»
با خواندن این پیامها خشکم زد. یعنی چه، آنقدر حالش بد است که از دیروز تا بحال نتوانسته تماسی داشته باشد؟!!!
در اخرین تماسی که دیروز ظهر سهشنبه ۳۱ مرداد داشتند؛ گفتند: نوشتههایی که شما آورده بودید برای غلطگیری هنوز به من ندادهاند؛ این نوشتهها (رمان) بمثابه فرزند من است.
اگر بخواهند سربسر من بگذارند نشانشان خواهم داد.
گویا سربسرشان گذاشته اند.
او که جانی بیش در اختیار ندارد و تنها حربه برای گرفتن حقش است را در کف دستش به اعتراض گذاشته و باکی هم از پیامد آن ندارد.
خجالت بکشید؛ بس کنید.
اگر آزاد بود منت شما را نمی کشید که اینهمه به زحمت بیفتد.
الان که این شکوائیه را می نویسم؛ ساعت ۱۱ شب چهارشنبهست. چه کنیم که از دست این قوم ظالم رهایی بیابیم؟! با زبان خوش گفتهایم نشنیدهاید؛ فریاد زدیم نشنیدهاید؛
حال باید سینه هامان را سپر کنیم و خشمگنانه مشتهامان را گره کنیم و فریاد وامصیبتا سر بدهیم؛ کجا؟ نمیدانم.
دم در زندان تهران بزرگ؟ در خرابه های اوین؟
مقابل ساختمان قوه قضاییه؟
هیچ نمیدانم؟
نگرانم، چه بر سر محمد آمده؟
کسی هست به این نمیدانمها پاسخی بدهد؟
یک مرد پیدا می شود؟!!
اول مرداد ۱۴۰۴