بسملِ بی‌وطن

(قصیده‌ای از رنج مهاجر)

همچو مرغ بسمل‌ام…
گلویم، زخمی کهنه،
هر دم می‌سوزد از داغی که خاموش نمی‌شود.

دست‌هایم بسته،
پاهایم در گِلِ تبعید،
چشم‌هایم در حسرتِ افقی که هرگز نمی‌رسد.
و جانم…
جانم چون شمعی در باد،
می‌لرزد، می‌سوزد، کم‌کم تمام می‌شود.

ای خدای دور،
کو آن دستی که مرا از خون و خاک برکَند؟
کو آن پناه که پیش از مرگ، مرا در آغوش گیرد؟
اگر یاری هست،
چرا هر سوی این جهان،
دیوار است و دیوار،
و بر هر دیوار، سایه‌ای که می‌گوید: «صبر کن… بمیر»؟

در این غربت،
نامم را کسی صدا نمی‌زند،
زبانم را کسی نمی‌فهمد،
دردم را کسی نمی‌بیند.
تنها صدایم، در گلوی خودم خفه می‌شود
و هیچ‌کس، حتی برای یک لحظه، گوش نمی‌سپارد.

می‌گویند: «رها شدی! از آن جهنم دوری!»
رهایی؟!
این، رهایی نیست…
این، سقوطی‌ست بی‌پایان،
که در آن، مرگ هم خسته می‌شود از آمدن.

ای آدم‌ها…
من در میان شما، هزار بار بسمل شده‌ام،
بی‌چاقو، بی‌قاتل،
فقط با تیغِ سکوت و بی‌تفاوتی.
شاید نمی‌بینید،
اما این زخم بر گلو،
هر روز تازه می‌شود.

شب‌ها، به جای خواب،
صدای گریهٔ کودکان اردوگاه را می‌شنوم،
بوی نانِ مانده،
و لرزشِ دستان مادری که نمی‌داند فردا کجاست.
پدرانی را می‌بینم که نگاهشان در مرزها جا ماند،
مادرانی که خاک، فرزندشان را بلعید،
و کودکانی که معنای «خانه» را
تنها در قصه‌های مادربزرگ شنیده‌اند.

ای که این شعر را می‌خوانی…
به چشمانت اعتماد کن،
به قلبت گوش بده…
این فغان، فقط از من نیست،
از هزاران بسملِ بی‌وطن است،
که هنوز امید دارند
دستی، نگاهی، یا حتی کلامی،
آن‌ها را پیش از خاموشی برگیرد.

من، زخمی‌ام که به راه افتاده،
زخمی که می‌خواهد زنده بماند،
نه فقط برای خود،
که برای خاکی که هنوز در خواب، بویش را نفس می‌کشم.

اگر امروز مرا نمی‌بینی،
فردا، شاید نامم را در فهرست مردگان بخوانی.
و آن وقت…
این زمزمهٔ بسمل،
به سکوتی ابدی بدل خواهد شد.

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

دوازده − 5 =