جهان در آستانه‌ی گودلوف(۲)

نویسنده : کامران چاه تل
وقتی فروپاشی محتمل‌تر از اصلاح است و بی‌کنشی جامعه، سوخت بازی‌های پشت‌پرده می‌شود
دو خبر، در ظاهر پراکنده و بی‌ربط، اما در منطق سیاست جهانی کاملاً هم‌خانواده‌اند:
پیام تبریک و تشکر ولادیمیر پوتین در بستر جنگ اوکراین، و سفر بنیامین نتانیاهو نه به واشنگتن رسمی، بلکه به اقامتگاه شخصی دونالد ترامپ؛ جایی بیرون از نهاد، دور از دوربین، و پشت درهای بسته.
در سیاست، هم‌زمانی‌ها تصادفی نیستند.
پیام پوتین، بیش از یک ژست دیپلماتیک، اعلام تثبیت یک قاعده‌ی تازه است: جنگ به وضعیت «نرمال» بدل شده و جهان، خسته اما سازگار، آن را پذیرفته است. همان مسیری که از دهه‌ی ۱۹۹۰ با جنگ‌های محدود آغاز شد و امروز به جنگ‌های دائمی و نیابتی رسیده است.
در سوی دیگر، انتخاب نتانیاهو برای دیدار با ترامپ – نه به‌عنوان رئیس‌جمهور مستقر، بلکه به‌مثابه یک قطب قدرت شخصی – نشانه‌ی عبور از نظم نهادی به نظم فردمحور است. این همان الگویی است که در دهه‌ی ۱۹۳۰ اروپا را به فاجعه کشاند: تضعیف نهادها، تقویت رهبران کاریزماتیک، و جایگزینی قانون با معامله.
آنچه این دو خبر را به هم گره می‌زند، نه اشخاص، بلکه منطق مشترک قدرت است؛ منطقی که در آن، تصمیم‌های بزرگ نه در مجامع رسمی، بلکه در فضاهای غیرشفاف و میان بازیگرانی محدود گرفته می‌شود.
در چنین فضاهایی، معمولاً بازی‌کنان دیگری نیز حضور دارند: شبکه‌های امنیتی، مجتمع‌های نظامی-اقتصادی، لابی‌های انرژی، و بازی‌خوانانی که سناریوها را پیش‌تر نوشته‌اند. تاریخ جنگ عراق در ۲۰۰۳ و بازطراحی خاورمیانه پس از آن، شاهد زنده‌ی این الگوست.
جمله‌ی ترامپ – «آمریکا خودِ سازمان ملل است» – در این چارچوب معنا پیدا می‌کند. این جمله خلاصه‌ی یک دکترین است: حذف قواعد مشترک و تمرکز قدرت در دست بازیگر مسلط. دکترین خطرناکی که پیش‌تر، یوگسلاوی را به میدان آزمایش، افغانستان را به بن‌بست، و عراق را به دولتِ شکست‌خورده بدل کرد.
ایران امروز، در چنین جهانی، به‌طور فزاینده‌ای شبیه یک «مسئله» دیده می‌شود، نه یک جامعه.
واقعیت این است که احتمال فروپاشی جمهوری اسلامی – به هر شکل – از احتمال اصلاح آن پیشی گرفته است. این فروپاشی می‌تواند نرم یا سخت، تدریجی یا انفجاری، و حتی «مدیریت‌شده» باشد. آنچه برای جهان اهمیت دارد، نه رهایی مردم، بلکه قابل‌کنترل بودن پیامدهاست.
اینجاست که مفهوم «نان هزارلایه» معنا پیدا می‌کند:
از دل فروپاشی‌ها، قدرت‌های جهانی هم‌زمان چند سود استخراج می‌کنند؛
مهار یک بازیگر مزاحم، بازتوزیع نقش‌ها در منطقه، فروش امنیت، و بازتولید بی‌ثباتیِ قابل‌مدیریت. مردم، در بهترین حالت، متغیر فرعی‌اند.
اما این سناریوها بدون یک عامل کلیدی پیش نمی‌روند: بی‌کنشی اجتماعی.
جامعه‌ای که به دانستن بسنده می‌کند اما مطالبه نمی‌سازد، به‌تدریج از معادله حذف می‌شود.
تجربه‌ی مصر پس از ۲۰۱۱، روسیه پس از فروپاشی شوروی، و حتی ایران پس از ۱۳۵۷ نشان می‌دهد: خلأ کنش آگاهانه، نه با آزادی، که با قدرت‌های آماده پر می‌شود.
در ایران امروز، مردم به‌درستی به بن‌بست ساختاری نظام رسیده‌اند، اما این آگاهی هنوز به یک نیروی مطالبه‌گر پایدار و قابل نمایندگی تبدیل نشده است. این تعلیق، دقیقاً همان فضای خاکستری است که اتاق‌های فکر جهانی برای آن برنامه دارند.
نبود یک اپوزیسیون جمهوری‌خواهِ دموکراتِ منسجم و اجتماعی، خطر بازگشت «مرده‌های تاریخ» را افزایش می‌دهد؛ چهره‌ها و الگوهایی که پیش‌تر شکست خورده‌اند، اما این‌بار با حمایت بیرونی و روایت جدید بازمی‌گردند.
مسئله، قیام یا فرد نیست؛
مسئله، آن چیزی است که علوم سیاسی از آن با عنوان «شکاف نمایندگی تاریخی» یاد می‌کند: فاصله‌ای خطرناک میان جامعه‌ی ناراضی و بدیل سازمان‌یافته.
تا زمانی که این شکاف پر نشود، هر فروپاشی‌ای می‌تواند به بازتولید سلطه، نه رهایی، منجر شود.
این متن نه فراخوان است و نه مرثیه؛
بلکه یک تز تحلیلی است:
در غیاب کنش مطالبه‌گرِ ساخت‌یافته، فروپاشی‌ها به پروژه تبدیل می‌شوند.
و تاریخ، با ملت‌هایی که نقش خود را به انتظار واگذار می‌کنند، مهربان نبوده است.
کامران چاه‌تل
آذر ۱۴۰۴ / دسامبر ۲۰۲۵

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

یک × دو =