✍️ کامران چاه تل
آنگاه که حنجره، زخمِ برهنه را فریاد کشید و سوگ، در صورتِ زمان مویه کرد، معجزهای از تبارِ عصیان رخ داد. ما نیاموخته بودیم که در حضیضِ فاجعه، زانو بزنیم؛ پس رنج را به ردایِ ارغوانیِ رزم بدل کردیم.
آنجا که دستان، میانِ هلهلهیِ لرزانِ دستمالها، پیوندی میانِ «خون» و «خاک» بستند، رقص بر زمینِ سوخته برپا شد. این نه پایکوبیِ سرخوشی، که فلسفهیِ وقار در میانهٔ ویرانی است.
ما در برابرِ چشمانِ بهتزدهیِ دژخیم، استخوانهایِ شکستهمان را بهسانِ سازهایِ ضربی به صدا درآوردیم. بگذار دشمن بداند: آنکس که در اوجِ مرثیه میرقصد، پیشتر از مرگ عبور کرده است. پایکوبیِ ما، تیرِ خلاصی است بر پیکرِ ترس؛ چرا که هیچ قدرتی را توانِ مقابله با ملتی نیست که «اندوه» خود را به «آزادی» ترجمه میکند و در چشمِ طوفان، از یاد نمیبرد که چطور بلرزاند و برخیزد.