حامد اسماعیلیون

نفرت من از او با بیزاریِ خیابان گره خورده است. رسوبِ ته‌نشین در جانم است که در مرگ او شادی می‌کند. با آوردن نامش هوای این اتاق سنگین می‌شود انگار تاریخ مرداری را از روده‌های آلوده‌ی خود بیرون بکشد. نفرت من از او به دشمنی شخصی‌ام محدود نمی‌شود. او همسر عزیزتر از جانم پریسا و تنها فرزندم ری‌را را از من گرفت، او هزاران خانواده را داغدار کرد، سرزمینم را به خاک سیاه نشاند، جنایاتی مرتکب شد که از هیچ دیکتاتور خونخواری در تاریخ جهان سر نزده بود. من از او بیزار بودم و هستم به همان اندازه که حافظه با فراموشی می‌جنگد، به همان اندازه که ایران با تحجر و جهل می‌جنگد.

در من کلمات گمشده‌ای هست که او از من ربود. عکس‌های قاب‌شده‌ای هست که خاک گرفته‌اند. اتاقی هست که درش را سال‌هاست نگشوده‌اند. صندلی‌های خالی‌ای هست که در هوهوی باد ساکت و بی‌صدا نشسته‌اند. در من ردی از مرگ و اندوه هست که با نفرت از او پایان نمی‌یابد. با مرگ او هم پایان نمی‌یابد. تنها خوشحالم که در چاله‌ای در زمین فرو رفت و دیگر نفس نمی‌کشد تا جان بی‌گناهان دیگری را بگیرد.

آن‌چه او کاشت سال‌ها در سرزمین ما میوه‌ی خون خواهد داد. من با سلاح به جنگِ ماترک او نمی‌روم. با نفرتم می‌روم و از مرگ او شادمانم. آخوندِ جنایتکاری که دیگر در حاشیه هم نفس نمی‌کشد چه برسد به متنی که زندگیِ همه‌ی ما بوده است.

خامنه‌ای! در قعر تاریخ بمیر و مطمئن باش دیگر هرگز ایرانِ ما به میراث تو باز نخواهد گشت.

#دادخواهی

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

سه × سه =