انسدادِ عقل در پیشگاهِ حادثه

نویسنده: کامران چاه تل

تاملاتی در بابِ جامعه‌ای که میانِ «بودن» و «شدن» یخ زده است
درآمد | نسیانِ اراده
این سطرها نه برای تهییجِ عواطف، که برای کالبدشکافیِ یک «فقدان» نگاشته شده‌اند. ما در زمانه‌ای به سر می‌بریم که کلمات، سنگرِ ترسوها شده‌اند. نخبگی، نه در ساحتِ عمل، که در پستوهایِ زبان پناه گرفته است. این متن، دعوتی است به تماشایِ عریانِ فاجعه؛ آن‌جا که آگاهی، به جای آنکه چراغِ راه باشد، به بندی بر پایِ حرکت بدل گشته است.
اول: هستی‌شناسیِ انجماد؛ غیابِ دیالکتیکِ تغییر
جامعه‌ی ما در وضعیتی «آستانه‌ای» معلق مانده است؛ گویی همواره در آستانه‌ی دری ایستاده‌ایم که نه جرئتِ گشودنش را داریم و نه توانِ بازگشت از آن را. این «انجمادِ تاریخی»، حاصلِ گسستِ میانِ «فهمِ تراژدی» و «اراده‌ی معطوف به خیرِ عمومی» است. ما در فهمِ مصیبت، فیلسوفیم و در حلِ آن، تماشاچی.
دیالکتیکِ میانِ ذهن و عین در ما کور شده است؛ ما جهانی را در ذهن ویران می‌کنیم، اما در عینیت، حتی یک آجر را جابجا نمی‌کنیم. این، سقوطِ انسان از مقامِ «سازنده» به مقامِ «راویِ زوال» است.
دوم: نخبگانِ انتزاعی؛ راهبانِ معبدِ بی‌عملی
نقدِ اساسی متوجهِ لایه‌ای است که خود را «وجدانِ بیدارِ جامعه» می‌پندارد، اما در واقع، تنها «مورخِ شکست‌هایِ خویش» است. آکادمیسین‌هایی که حقیقت را در آزمایشگاه‌هایِ ذهنی حبس کرده‌اند و از تماسِ آن با غبارِ خیابان هراسانند.
این نخبگی، نوعی «زهدِ کاذبِ سیاسی» است. آن‌ها بر فرازِ گسل‌ها نشسته‌اند و لرزه‌ها را با متر و معیارهایِ شیک اندازه می‌گیرند، بی‌آنکه بدانند دانشِ بی‌خطر، چیزی جز آرایه‌ی غلیظِ استبداد نیست. رهبریِ فکری، نه یک عنوانِ دانشگاهی، بلکه یک «تعهدِ وجودی» به پذیرشِ خطر است. آن که از پرداختِ هزینه می‌گریزد، نه لیدر است و نه نخبه؛ او تنها یک «توریستِ اندیشه» در جغرافیایِ رنج است.
سوم: جوانی؛ عصیانِ بدن در برابرِ انجمادِ روح
نسلِ نو، با بدنش اعتراض می‌کند چرا که روحِ جامعه را در تسخیرِ واژگانِ مرده می‌بیند. اما تراژدی آنجاست که این عصیان، در غیابِ یک «خردِ استوار و نهادی»، به جای آنکه به رودخانه بدل شود، در خاکِ سترونِ بی‌برنامگی فرو می‌رود.
ما جوانان را به مقامِ «قهرمانِ تراژیک» ارتقا می‌دهیم تا بارِ مسئولیتِ خود را سبک کنیم. ستایشِ شجاعتِ آن‌ها، اغلب نقابی است برای پوشاندنِ بزدلیِ نخبگانی که حاضر نیستند برای این شجاعت، «سازه‌ی عقلانی» بسازند.
چهارم: حافظه‌ی سوخته؛ چرا تاریخ در اینجا آغاز نمی‌شود؟
ما با هر خیزش، دچارِ یک «انفجارِ بزرگِ کوتاه» می‌شویم و سپس به هیچ باز می‌گردیم. نهاد، در این سرزمین، سیمرغی است که هر بار در آتشِ بی‌تدبیری می‌سوزد و خاکسترش هم به باد می‌رود. ما فاقدِ «تداومِ تاریخی» هستیم. هر نسل، خود را اولین انسانِ روی زمین می‌پندارد و این، بزرگترین پیروزیِ وضعیتِ موجود است: اینکه ما را در «تکرارِ ابدیِ آغاز» نگاه دارد.
فرجام | ضرورتِ خروج از کلام به کالبد
حقیقت تلخ است: آگاهی که به سازمان گره نخورد، چیزی جز یک شکنجه‌ی روحیِ مداوم نیست. ما به جای لیدرهایی که در فضایِ مجازی «فکر» صادر می‌کنند، به انسان‌هایی نیاز داریم که در فضایِ واقعی، «مسئولیت» بپذیرند.
عبور از این انجماد، نه با فریادهایِ بلندتر، که با «سکوتِ سازمان‌یافته و عقلانیتِ رادیکال» ممکن است. عقلانیتی که می‌داند تغییر، نه یک تصادف، بلکه یک «هندسه‌ی دقیق از نیروها»ست.
این کلمات را به مثابه یک وصیت‌نامه‌ی زنده بنگرید. اگر در عمقِ جانِ شما طنینی می‌افکند، به خاطر داشته باشید که حقیقت، در انزوا می‌میرد. اعتبارِ این اندیشه، نه در تاییدِ قلبی، که در تکثیرِ اراده است. بگذارید این «نیشِ صیقل‌خورده»، وجدان‌هایِ خفته در پشتِ میزهایِ کتابخانه را بیدار کند. ما بیش از «تحلیل»، به «تغییر» مدیونیم.

شنبه/ ۲۴/ژانویه/۲۰۲۶

بدون دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

16 + یازده =

خروج از نسخه موبایل