سپیده قلیان

از زندان یک راست امدم سر خاک خسرو, جور عجیبی حس میکنم چونان «سیزیف» از طرف خدایگان محکوممان کرده‌اند که «سنگی را به بالای تپه ببریم». پس تلاش میکنم حملش کنم و بکشم با خودم بالای تپه؛ دوباره و دوباره، به اندازه همه تکرارهای سرسام‌آور و ضروری جهان. بار سنگین حمل حقیقت، تمام تکه‌های حقیقت. جدا جدا و قطعه قطعه.

آنچنان که دایم قطع‌مان میکنند، مثل همین اینترنتی که طولاااانی‌ترین قطعی جهانش نیز از آن ماست. با خودم قرار گذاشته‌ام از هرچه خسته می‌شوم بشوم، اما از رسیدن به آزادی و حمل کردن این سنگ‌های سخت حقیقت «نه». برای همین رفتار داعش‌گونه جمهوری اسلامی در مراسم خسرو نباید و نمیتواند بگذارد که سنگ نیمه‌ تمامم در آذر ۴۰۴۱ را، زمین بگذارم.

دوباره سلام خسرو! چطور سعی کردند چشم‌های حقیقت را با قتل تو ببندند. اگر ما خاموش شویم؛ پس کدام شهرزاد قصه تو را بگوید؟

حالا بیرونم، باز مثل همیشه بعد از خروج از زندان -نمیدانم برای چند مدت – دلم در زندان جا مانده، پیش چشهای رفقایم، آنها که در نی نی چشمانشان فقط یک جمله بود «ما را فراموش نکنید». پیش از خداحافظی از لای دریچه ‌ها در زندان انگشت رفقایم را لمس کردم؛ آذر یاهو، محبوبه شعبانی، حدیث مرواریدی، سهیلا حسینی.

کاش خسرو بود، کاش جای اینکه سر مزارش می‌رفتم شماره‌اش را میگرفتم تا بهش زنگ بزنم. سعی کردم سیما ابنایی را از لای جمعیت پیدا کنم؛ اما گویا از بچه‌ها جدا شده بود.

زندان بودم که کشتار عظیم دی ماه و خبر کشته شدن غیر نظامیان و کودکان میناب در جنگ به گوشم رسید. عجب دل خونی به جان یک ایران انداختند. هنوز در راهم با بار سنگین زندانیان دی ماه در وکیل آباد، نام تک تکشان را فریاد خواهم زد، کاش شهرزادشان باشم…

بدون دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

5 × 1 =

خروج از نسخه موبایل