✍️:کامران چاه تل
نه غرق در سوگِ خشتهای فروریخته یا خیابانهای باروتگرفته، که در ماتمِ رؤیاهایی که پیش از طلوع، کفنپوش شدند؛ برای لبخندهایی که در غوغای مسلخِ قدرت، بیصدا در گلو شکستند.
دلم برای آنانی میسوزد که آزادی را نه چترِ آسایش خویش، که حرمتِ خاک، حقِّ نفس کشیدنِ غنچهها در هجوم باد، و کرامتِ بیمنّتِ انسان خواستند. همانان که جوانیِ خویش را ودیعه دادند تا شاید روزی ما زیر سقفِ امن و در سایهسارِ مِهر بیتوته کنیم؛ اما سهمِشان از جریدهی تاریخ، تکهای سنگ شد و مشتی غبار.
و شگفتا از سیاست. این شطرنجِ کورِ بیشفقت که بار دیگر حقیقت را پایبستِ مصلحت کرد. آنان که بر مخملِ صندلیهای معامله، سرنوشتِ تبارها را با مهرههای منفعت سودا میکنند، عصیانِ پاکِ آزادیخواهان را «آشوب» نامیدند؛ گویی در شریعتِ قدرت، بزرگترین گناه، تمنای شریفِ زیستن است و سنگینترین جرم، دوست داشتنِ انسان.
اما استخوانسوزتر از این همه، دم فروبستنِ کاتبان بود؛ آنان که میتوانستند قلم را به تطهیرِ حقیقت بردارند، اما ترجیح دادند تقوای قلم را در بازارِ مکارهی قدرت حراج کنند. هیچیک در واپسین دمِ فرودآمدنِ پردهی نمایشِ خویش، آن شجاعت را نیافتند که بر سپیدیِ فردا بنویسند: «ما خطا کردیم؛ انسان را به ثمنِ بخس فروختیم.»
با این همه، تاریخ را حافظهای است مانا و بیرحم. نامِ آنان که برای عشق و ارجِ انسان قد برافراشتند، اگرچه امروز زیر آوارِ تهمت مدفون است، اما از لوحِ سینهی آدمی سترده نخواهد شد. آنان با فورانِ رگهایشان، حماسیترین رنگ را بر بومِ هستی پاشیدند؛ رنگی برآمده از چشمهی امید، عاری از کینه، و سرشار از ایمانی شگرف به زندگی.
جهانِ امروز شاید دربندِ چرتکهاندازیهای سرد و سوداگریهای بیرویا باشد؛ اما فردا، آنگاه که آخرین برگِ این دفتر ورق خورد، نه تاجی بر سر کفتاران میماند و نه جانی در قصرهای عاج. آنچه ماناست، چشمهای پاکِ آن سوگواری است که برای انسان ایستاد، حتی در تنهایی محض، حتی در آستانهی جوخهی اعدام.
و من هنوز بر این باورِ دیرین استوارم که جهان، روزی از نو مداد خواهد شد؛ نه با دستخطِ دیوانسالاران، بلکه با ارتعاشِ اشکِ مادران، دانهی لبخندِ کودکان، و قلمِ سرخِ آنان که حقیقت را، هرچند سراسیمه و دیر، بر پیشانیِ روزگار حک خواهند کرد.
چرا که آفتاب را میتوان پشتِ دیوارهای سنگی به بند کشید، اما هرگز نمیتوان به تاریکی کوچاندش.