مرگ فرزند

نویسنده : مهرداد پوشایی

زرتشت_احمدی_راغب از زندان به من زنگ زد گفتند درب ها را بسته اند و اجازه ورود گارد زندان را نداده اند گفتند نقشه شان فرا‌تر از انتقال سعید ماسوری هست گفت قصد اعدام مهدی حسنی و بهروز احسانی را دارند
گفت بچه‌ها با تمام وجود دارند مقاومت می‌کنند

آیا تاکنون به این قضیه فکر کرده اید که شما چکار میکردید، اگر کسی در حال کشتن فرزندتان در آنسوی دیوار شیشه‌ای بود و شما هیچ راهی به آن سوی دیوار شیشه‌ای نداشتید. فرزندتان دست و پا میزد و تلاش میکرد که خود را نجات دهد ولی شانسی در این نبرد نابرابر نداشت. شما خود را به در و دیوار میکوبید و از همه درخواست کمک می کردید ولی هیچکس پاسخگوی فریادهای شما نبود. همسرتان به کمک شما می آمد ولی او نیز راهی به آنسوی دیوار شیشه ای پیدا نمی‌کرد و این صحنه ساعتها و روزها ادامه می یافت و آن جنایتکار ذره ذره جان فرزند شما را می‌گرفت. تلاش می‌کردید و گاهی ناله از ناتوانی سر می‌دادید. آدمها را می دیدید که همه بدنبال زندگی خود هستند و گویا اتفاقی نیفتاده است. گروهی را در آنسوی دیوار می‌دیدید که دست بچه های خود را گرفته و با وحشت دور میشوند. صدای خنده های رهگذرانی که بی‌تفاوت از کنار کشتن فرزندتان عبور میکنند و حتی گروهی را می‌دیدید که در کارناوال رقصی با بوق و کرنا از کنار این دیوار شیشه ای میگذرند و حتی این صحنه را نمی‌بینند. روانشناسی را می دیدید که با خبرنگار تاریخ جنایت و علل جنایت در جامعه را توضیح میدهد.

و چه مفسرانی که با تکیه بر کتابهای علمی گناه را نه در آن جنایتکار بلکه تا حدودی در فرزند شما هم می بینند. فرزندتان دیگر رمقی برای دست و پا زدن ندارد و بسختی نفس میکشد و شما می‌بینید که مادری النگوی دست خود را می‌فروشد و به جوان بیست و پنج ساله خود میدهد و میگوید:

*پسرم از این شهر برو وگرنه سرنوشت تو نیز مانند این جوان می‌شود.*

شما دیگر رمقی در بدن ندارید و با چشمانی چون کاسه خون و صدایی خفه به شماره افتادن نفس فرزند خود را در آنسوی شیشه می‌بینید و ناصحی میگوید، پسر شما جایش در بهشت است. همسرتان فریاد میزند:

*اما جای فرزندم در آغوش گرم من است و شما میتوانید او را نجات بدهید!*

و جمعیت غرق در روزمرگی خود در اینسو و آنسوی این دیوار شیشه ای در همه جا وول میخورند.

گروهی نیز در باب مقاومت فرزند شما شعرهای حماسی می‌سرایند و از فرزندتان قهرمان مقاومت در برابر این جنایتکار می سازند و گروهی در پی چاپ بنر و پوسترهای بزرگ فرزند شما بعنوان نمونه مبارزه و تسلیم نشدن در برابر قدرت آن جنایتکار هستند.

و شما در اوج ناباوری مرگ فرزندتان را به چشم می‌بینید و دستهایی که دست شما را بعنوان پدر جان باخته راه آزادی بگرمی می‌فشارند، در حالیکه گروهی دیگر از ترس جنایتکار از شما دوری میجویند.

و این سرنوشت پدران و مادرانی است که فرزندشان به اعدام محکوم شده اند.

ما میتوانیم و باید این دیوار پوچ بی تفاوتی را در هم بشکنیم.

*مرگ فرزند تلخ ترین زهر زندگی پدران و مادران است.*

بیاری زندانیان سیاسی بشتابید. آنها هنوز اعدام نشده اند.

*جلاد را در بند بکشید تا دیگر مادر و پدری این کابوس تلخ را تجربه نکند!*

 

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

هجده + 11 =