بیدارباش مثنوی معنوی،انقلابی: شلاق قهر طبیعت بر گُردهٔ ایران

نویسنده : کامران چاه تل

بیدار شو!
نه اولین شلاقِ بود و نه اخرین،قهرِ انقلابیِ طبیعت، به دست دریاچهٔ ارومیه بر گُردهٔ آذربایجان و کردستان فرود آمد.
زمین، زبانِ خود را باز کرده است تا بر نسل‌هایی که درد را نفهمیدند، درس بدهد.
آنانی که از بحران‌ها نیاموختند، باید از ابر‌بحران‌ها بیاموزند.
و این بار، آموزگارِ این درس، نه فیلسوفان و نه روشنفکران، که خودِ طبیعت است: با خشکسالی، با زلزله، با خاکی که دیگر نفس نمی‌کشد.

ایران زمین دیگر از مردمانش چیزی نمی‌خواهد جز انقلاب، خواست، و عزم عمومی.
نه به‌عنوان شورش کور، بلکه به‌عنوان بیداری خرد جمعی در برابر سقوط کامل.

مردمی که با بی‌لیاقتی و رانت‌خواری حاکمان، و با استعمار نوین روس و چین و…،
خاک و آب و جان خود را به پرتگاه نابودی سپردند، باید به یاد آورند:
قحطی تصنعیِ انگلستان در سال‌های ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸، که میلیون‌ها ایرانی را در سکوتِ جهانیان به مرگ کشاند،
بهانه‌ای بود برای تسلط بر روحانیتی که برای لقمه‌ای نذری، به سفارت انگلیس سجده کرد.
امروز همان قحطی، به شکلی مدرن بازگشته:
در قالبِ تورم، فساد، وارداتِ بنجل، و وابستگیِ ساختاری به روس و چین و…،
که در ازای نفت و جان مردم، خاک ایران را در معاهده‌های نانوشته‌ی جدید فروخته‌اند.

آیا اثر شلاقِ طبیعت را هنوز حس نکردی؟
ببین:
هورالعظیم و هورالهویزه را خشک کردند و خشکاندن نه تنها اب را که هزاران هزار زیست بوم زنده ی این مجموعه ها را، تا نفت از بسترِ مرگ بالا آید.
ریزگردها دیگر خاک نیستند، استخوانِ گاومیش‌های سوخته‌اند.
خوزستانِ خسته، خفه می‌شود در غبارِ نان و خون.
سیستان و بلوچستان، صد و بیست روز در باد می‌سوزد،
و هنوز حق‌آبه‌ی هیرمند را که امانتِ هزارساله بود، به بازی سیاست سپرده‌اند.
اصفهان، با گاوخونی‌اش، رمق ندارد؛
درختانِ خرمای بم جیرفت، تنگستان و دلوار تا بندر عباس تا خوزستان از تشنگی بر زمین افتادند،
و زاگرس، استخوانِ سبز ایران، در شعله‌های خودسوزی می‌سوزد.

ایران، دیگر فقط در نقشه نمی‌سوزد ، در حافظه‌ی زمین می‌سوزد.

اما درد، تنها از خشکی نیست.
درد از فساد الیگارشی است؛ تا نابودی جنگل و ذخائر کویر از رانت و باند و بهایی که ملت برای چپاول سازمان‌یافته می‌پردازد.
از تب برفکی که از بی‌کفایتی دامپزشکی و غذای آلوده به دامداری‌ها رسید،
تا سیاستی که نان را هم ابزار کنترل کرده است.
حکومتی که به جای عدالت، مافیا ساخت؛
به جای مردم، طبقه‌ای از نوکیسه‌ها پروراند که نفت را مکیدند و خاک را فروختند.

باید گفت:
نظام ولایی و سرمایه‌داریِ رانتی، دو بالِ یک پرنده‌اند که نامش ویرانی ملی است.
از ستاد اجرایی فرمان امام تا بنیاد مستضعفان، از سپاه تا خصولتی‌ها،
همه در تقسیم غنیمتِ ملت شریکند.

ای مردم ایران!
خانه‌ای که در آن هستید، شعله گرفته است.
شرق و غرب و شمال و جنوب ندارد؛
کرد و ترک و بلوچ و گیلک و ترکمن و فارس و عرب و مازنی، همه در آتشِ یک سقف می‌سوزند.
و هر کس هنوز درگیرِ شعارِ زبان مادری است، در حالی که خانه‌ی مادر در حال سوختن است،
باید بداند: اول باید خانه بماند، تا زبان معنا یابد.

اما اپوزیسیونی که هنوز در خودشیفتگی و بازی‌های کهنه مانده است چه؟
کسانی که در اتاق‌های گرمِ تبعید، به جای همبستگی، پادشاه و رهبر می‌سازند،
یا در نامِ «جمهوری» بازی می‌کنند بی‌آنکه جمهور را بفهمند ،
اینها، همان آتش‌افروزانِ بی‌دردند.
خانه در حال سوختن است، و ایشان هنوز بر سرِ تقسیمِ خاکستر جدال می‌کنند.
اگر اپوزیسیون، رنج مردم را نه در پوست خود، که در کلماتِ تزئینی‌اش حس کند،
از مردم جداست و به تاریخ خواهد باخت.

آیا هنوز اثر شلاق طبیعت را بر گُرده‌ات حس نکردی؟
آیا صدای دریاچه ارومیه را نشنیدی که چون ناقوسِ مرگِ یک تمدن،
به گوش آذربایجان و کردستان کوبیده شد؟
آیا فریادِ گاوخونی و اشکِ زاگرس و نای از نفس مانده و هیرمند تا زخم مازندران رود و جراحت دریاچه ارومیه و تالاب های هور العظیم و هور الهویجه و نفس های اخر تالاب انزلی و انقراض خلیج فارس ایران را نشنیدی؟
آیا خشمِ بادهای سیستان، و خاکِ سوخته‌ی خوزستان را لمس نکردی؟
وای بر شما، اگر هنوز خوابید!

ما در عصر پسا‌مدرنِ زمین ایستاده‌ایم؛
جایی که دیگر نه ایدئولوژی و نه دین، که هوش مصنوعی قدرت‌ها،
بر نقشهٔ ژئوپلیتیکی جهان فرمان می‌راند(که این را هم در عرصه سیاسی و جهانداری باید جلو ان ایستاد).
چین و روسیه و آمریکا و…، در بازی تازه‌ای از استعمار دیجیتال،
ملت‌ها را به مزرعهٔ داده و منابع بدل کرده‌اند.
و ایران، در این میانه، نه صاحب خاک است، نه صاحب روایت.
حاکمانش، همچون دلالانِ بی‌سوادِ قرون وسطی،
سرنوشت ملت را در ازای بقا، به امضای غول‌های جهانی سپرده‌اند.

اما تاریخ، بی‌رحم است با آنان که نفهمیدند.
همان‌گونه که قحطی بزرگ، ننگی شد برای عصر قاجار،
و همان‌گونه که فاجعه‌ی ملی شدن نفت، به بازی کودتا بدل شد،
امروز هم سکوت در برابر فاجعه‌ی زیست‌محیطی و اعدام‌های در سال ۱۴۰۴ تا مهرماه،
تکرار همان ننگ است ، تنها با زبانی مدرن‌تر.

طبق گزارش سازمان‌های حقوق بشری،
در مهرماه همین سال، بیش از صد جوان ایرانی،
بی‌محاکمه‌ی عادلانه، به دار آویخته شدند.
اعدام، تبدیل شده است به آیینِ بقای جمهوری اعدامی.
و جهانِ مدعیِ حقوق بشر، به تماشا نشسته است.

اینها نکته‌ای از علتِ آتش در خانه‌اند.
خانه‌ای که با خیانت، بی‌کفایتی و رانت سوخت،
و حالا طبیعت، خودش قیام کرده است.

ای نخبگان! ای فرهیختگانِ بی‌دغدغه!
اگر هنوز در عدد و آمار پناه گرفته‌اید،
بدانید که هر ریزگرد خوزستان، سند خیانت شماست.
هر درخت خشک زاگرس، تازیانه‌ی وجدان شماست.
و هر اعدامی در اوین، نام شما را در پای طناب دارد.

از امروز، هیچ خاکی مقدس نیست مگر آنکه با خونِ آگاهی سیراب شود.
و هیچ نجاتی ممکن نیست، مگر با همبستگیِ عمومی،
با قیامِ خرد، با بیداری وجدان،
و با فریادی که از دهانِ هر کودکِ بی‌نان و هر مادرِ داغ‌دیده برمی‌خیزد.

ایران، در آستانهٔ قهرِ نهایی طبیعت و مردم ایستاده است.
بیدار شو، پیش از آن‌که زمین، آخرین شلاقش را بزند.

آیا هنوز اثرِ شلاقِ قهر طبیعت را بر گُرده‌ات حس نکردی؟
وای بر شما که در خانهٔ آتش‌گرفته، هنوز خوابید.

مهر ۱۴۰۴

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

دو × 5 =