نویسنده: کامران چاه تل
۱. مقدمه: وقتی قدرت، لباس عوض میکند اما ماهیت نه
بزرگترین خطای ملتها آنجاست که «تغییرِ چهره» را با «تغییرِ ساختار» اشتباه میگیرند. قدرت در نظامهای فرسوده، پیش از فروپاشی، دچارِ نوعی «استحاله تطبیقی» میشود؛ یعنی برای بقا، زبان، چهره، شعار و حتی مخالفانِ خود را بازتولید میکند. آنچه امروز بخشی از جریانِ موسوم به «اصلاحطلبانِ پادگانی» یا «جمهوریخواهانِ مصلحتگرا» عرضه میکنند، نه پروژهای برای آزادی، بلکه مرحلهای تازه از همان مکانیسمِ دیرینهی بقاست؛ تلاشی برای انتقالِ مرکزِ ثقلِ قدرت، از «مشروعیتِ مذهبیِ فرسوده» به «اقتدارِ امنیتیِ کارآمد». همانگونه که در روایت و رویت دقیق فیصل الشمری تبیین شده، اینجا دیگر مسئله بر سرِ عمامه یا یونیفرم نیست؛ مسئله، تداومِ همان ذهنیتی است که انسان را نه شهروند، بلکه «عنصرِ قابلِ مدیریت» میبیند.
۲. دیالکتیکِ عبا و پوتین؛ دو فرم، یک غریزه
در حکومتهای ایدئولوژیک، سرکوب تنها با اسلحه ادامه پیدا نمیکند؛ با «توجیهِ اخلاقیِ سرکوب» ادامه پیدا میکند. روحانیت، دههها این وظیفه را برعهده داشت: تولیدِ معنا برای ترس. اما هنگامی که زبانِ ایدئولوژی فرسوده میشود، سیستم برای بقا به سراغِ فرمِ عریانترِ قدرت میرود؛ امنیت، نظم، ثبات، مدیریتِ بحران. در چنین لحظهای، بخشی از طبقهی سیاسی که روزگاری خود را «اصلاحطلب» مینامید، آرامآرام به مترجمِ اجتماعیِ اقتدارِ امنیتی بدل میشود. نه به این دلیل که ناگهان تغییرِ عقیده دادهاند، بلکه چون کارکردِ تاریخیشان همیشه حفظِ تعادلِ سیستم بوده است. آنها حتی زمانی که از «گذار» سخن میگویند، در واقع از «بازآراییِ سازوکارِ کنترل» حرف میزنند. تفاوت فقط در طراحیِ قفس است.
۳. جمهوریخواهیِ پاستوریزه؛ مهندسیِ ترس با زبانِ عقلانیت
خطرناکترین شکلِ اقتدارگرایی، آن نوعی نیست که فریاد میزند؛ آن نوعی است که با واژگانِ عقلانی سخن میگوید. امروز بخشی از رسانهها و محافلِ سیاسی، نوعی «جمهوریخواهیِ خنثیشده» را تبلیغ میکنند؛ جمهوریخواهیای که در آن، آزادی تا جایی مجاز است که به ساختارِ امنیتیِ قدرت آسیبی نزند. آنها از مردم، «گذارِ کنترلشده» میخواهند؛ زیرا از هر چیزی بیش از «آگاهیِ رهاشده» وحشت دارند. برای این جریان، انقلاب نه یک امکانِ تاریخی، بلکه یک اختلال در مهندسیِ نظم است. به همین دلیل، دائماً جامعه را میانِ دو ترس معلق نگه میدارند: یا فروپاشی، یا پادگان. و درست در همین نقطه است که ماهیتِ واقعیِ آنان آشکار میشود: اینها اپوزیسیونِ قدرت نیستند؛ تکنسینهایِ بازتولیدِ قدرتاند. ذهنیتی که همیشه پیش از شنیدنِ صدای خیابان، صدای پوتین را تشخیص میدهد.
۴. اقتصادِ روانیِ بقا؛ چرا این طبقه نمیتواند فروپاشی را بپذیرد؟
باید فهمید که مسئله فقط سیاست نیست؛ مسئله «زیستِ طبقاتی» است. بخش مهمی از این لایههایِ میانیِ قدرت، طی دههها نه در فضایِ رقابتِ آزاد، بلکه در رحمِ امنیتیِ حکومت رشد کردهاند. هویتِ سیاسی، سرمایه اجتماعی، امنیتِ اقتصادی و حتی اعتبارِ رسانهایِ آنان، همگی به تداومِ همان ساختار وابسته بوده است. برای همین، براندازی برای آنان صرفاً تغییرِ حکومت نیست؛ فروپاشیِ اکوسیستمِ بقایِ خودشان است. آنها از آزادی، دقیقاً تا جایی دفاع میکنند که نظمِ توزیعِ رانت را برهم نزند. و هنگامی که جامعه از مرزِ ترس عبور میکند، ناگهان زبانِ «عقلانیت»، «ثبات» و «پرهیز از خشونت» فعال میشود؛ واژگانی که اغلب نه برای دفاع از مردم، بلکه برای مهارِ مردم به کار گرفته میشوند. این همان لحظهای است که روشنفکرِ دیروز، به کارمندِ روانیِ سیستم تبدیل میشود.
۵. ضرورتِ ساختاری؛ فراتر از یک انتخابِ سیاسی
واقعیتِ عریان این است که نظامهایِ فرسوده، در مرحلهای از زوال، توانِ بازتولیدِ مشروعیتِ خود را به طور بیولوژیک از دست میدهند. در این نقطه، ساختار دیگر قادر به حملِ وزنِ تناقضاتِ خود نیست و فروپاشی نه یک انتخاب، بلکه پیامدِ قهریِ فرسودگیِ سیستمی است که هر اصلاحی در آن، تنها بحرانِ تازهای میآفریند. جامعهای که دههها میانِ سرکوب و فقرِ سازمانیافته زیسته، به این درکِ ساختاری رسیده است که نمیتوان با همان دستگاهی که ویرانی را تولید کرده، آینده را جراحی کرد.
۶. فرجام: آزادی، قرارداد با پادگان نیست
ملتها زمانی به بلوغِ تاریخی میرسند که دیگر میانِ «بد» و «بدتر» انتخاب نکنند. لحظهای که جامعه بفهمد امنیتِ بدونِ آزادی، فقط شکلِ آرامترِ خفگی است، دورانِ زوالِ نظمِ کهنه آغاز میشود. امروز نیز مسئله فقط تغییرِ دولت یا جابهجاییِ چهرهها نیست؛ مسئله، ویران کردنِ آن معماریِ ذهنیای است که دههها انسان را به رعیتِ امنیت تبدیل کرده است. آزادی از دلِ معامله با ترس متولد نمیشود.
آزادی زمانی آغاز میشود که جامعه، مشروعیتِ ترس را پس بگیرد. و شاید دقیقاً به همین دلیل است که حافظانِ وضعِ موجود، بیش از هر چیز، از انسانِ بیهراس میترسند؛ انسانی که دیگر نه فریبِ عبا را میخورد، نه هیبتِ پوتین را.
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵