نویسنده: کامران چاه تل
🥀(ای خسروِ آزادمرد، خسرو علی کُردی)
ای رادمرد سترگ که رَوَاداریات از بلندای اختران تا ژرفای خاک وطن امتداد داشت؛
امروز در سوگ تو ایستادهایم، اما در سوگی سر افراشته؛
سوگی که نه میشکند، که میسازد؛
نه میمیراند، که میافروزد.
نامت در دل ما نیست؛
نامت خودِ تپشِ دل ماست.
و این تپش، تو را با مهر افتخار بر لوح تاریخ حک میکند؛
لوحی که حتی فرسودگیِ قرون هم جرأت خاموشکردنش را ندارد.
امروز پیکر آزادمردی آزاده و فرزند راستین ایران را بدرقه میکنیم؛
اما راهت را نه،
آرمانت را نه،
و آن شعلهای را که در سینهٔ هر آزاداندیش برمیافروختی، هرگز در خاک نمیسپاریم.
تو در کنار پدر شهیدت ، آن نگهبان آتش آزادی، آرام میگیری،
و خاک ایران، تو را همچون جوهری از جاودانگی در آغوش میکشد.
از زاگرس اندوهگین
تا البرزِ ایستاده،
از سپیدی دماوندِ نگهبان
تا نفس جنگلهای هیرکانی،از هامون تا جاز موریان.، از خزر تا خلیج همیشه پارس، از نیزارهای شادگان تا نهرهای خشکیده تن در خوزستان و ارومیه و خشکیده رود زاینده رود اصفهان و…
از موجهای خلیج همیشه فارس
تا خاک تفدیدهٔ کویر، که قرنها صبوری آموخته است،
از سیستان و بلوچستانِ سرافراز، که بادهای شرقی بر شانهاش حماسه میخوانند،
تا کردستان بلند، که کوهستانهایش زخمها را سرفرازانه بر دوش میکشند؛
ایران امروز فرزند آزاد دیگری را در سینه میفشارد و با لرزشی آمیخته به غرور میگوید:
«آزادی را نمیتوان کُشت.»
و امروز…
امضای سرخ انگشت ما بر ادامهٔ راه آزادی است؛
نه با جوهر بنفش ننگِ محلّلان،
که با خون پاک یاران آزادی؛
خونی که نه از قهر،
که از ایمان به کرامت انسان جاری شد.
ای خسروِ آزادمرد؛
تو رفتهای، اما خاموش نشدهای.
تو نه به پایان، بلکه به افسانه رسیدهای.
تو از کالبد، به افسانهٔ سیمرغ در خاکستر ققنوس آزادی رفتهای؛
از جسم، به اسطوره؛
از زمان، به جاودانگی.
ایران، هر روز با پذیرفتن آزادگانی چون تو، غبار طولانی تاریخ را از چهره میزداید؛
و ما، در برابر نامت، راهت و میراث غیرتبارت،
سر تعظیم فرومیآوریم.
تو در خاک آرام میگیری،
اما راهت در ما میجوشد،
نامت در ما میتپد،
آزادگیات بلندترین فریاد این سرزمین خواهد ماند.
تو به خاک سپرده شدی،
اما در آسمان برخاستی.
تو رفتی،
اما افسون آزادی را برای همیشه در ایران کاشتی.
✍️:به یاد دوستی عزیز(خسرو علیکردی):
کامران چاهتَل
۷ دسامبر ۲۰۲۵